|
تا اون روز که منو سارا رفته بودیم بیرون که موبایل سارا زنگ می خوره وقتی می گه شماره ی مانیه رنگ منمی پره.سارا گوشیو می زاره رو اسپیکر.مانی اول سلام می کنه خیلیم خودمونی با سارا حرف می زنه بعد به سارا می گه دروغ گفتم من دوست دختر ندارم اون حرفو زدم چون فکر می کردم دوباره زنگ می زنی ولی نزدی واسه همین خودم زنگ زدم.مانی گفت من تنهام تو اولین دختری هستی که باهاش حرف می زنم واسه همین ازت خوشم اومده و حاضرم باهات دوست شم.سارا هم گفت باشه یکم با هم حرفیدن بعد قطع کردن.من حالم بد شده بود گریم گرفته بود نمی فهمیدم کجام داشتم دیوونه می شدم.سارا برام اب خرید خوردم یکم بهتر شدم به سارا گفتم حالا چی کار کنم گفت هیچی فعلا هیچی بهش نگو منم باهاش دوست می شم تا ببینم چجور امیه بعد از یه مدتی هم همه چیو می گمو باهاش به هم می زنم.منم قبول کردم اما.............
اما مانی رفتارش عوض شده بود باهام سرد حرف می زد بهم زنگ نمی زد یا اگه می زد کم می زد جواب اس ام اسامو نمی داد وقتی می گفتم بیا بریم بیرون یجوری بهانه میورد.من ناراحت بودم به مهرداد گفتم گفت که نمیدونه چرا اینجوریه.چون هیچ کس نمی دونست چش شده تصمیم گرفتم خودم یجوری بفهمم.به سارا گفتم زنگ بزنه بهشو بهش پیشنهاد دوستی بده چون سارا ۱بار باهاش حرفیده بود مانی صدای اونو یادش نبود.وقتی سارا زنگ زد گذاشت روی ایفون.مانی خیلی سنگین حرف می زد.مانی گفت من دوست دختر دارم با هیچ کس دوست نمی شم اما سارا بازم درخواستشو گفت ولی اون قبول نکردو تلفونو قطع کرد.وقتی مانی این کارو کرد من از خوشحالی بال در اوردم خیالم راحت شد.تا اون روز که...............
اما فردا که با سارا و دوست پسرش رد شدیم مانی تا منو دید رفت یه جا دیگه.سارا اون موقع هم با
مهدی دوست بود هم به دوست مانی مهرداد.اون روزم مهرداد باهامون بود.مهرداد تا دید مانی این کارو کرد رفت پیشش وقتی برگشت به من گفت مانی گفته تو خیانت کردی تو خردش کردی و..... من به سارا گفتم یه کاری بکنه سارا بهش تلفن کرد گفت بیا کارت دارم اما اون قبول نکرد.سارا اون روز اومد خونمون گفت وقتی داشتم با مانی می حرفیدم بغض تو صداش بود.همون مو قع تلفونو برداشتم بهش زنگیدم کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد.ااون روز منو مانی دوباره با هم دوست شدیم اما.......
تا اون روز که سارا با دوست پسرش دعواش شد واسه همین از من خواست زنگ بزنم و ۱جا قرار بزارمو باهاش بحرفم.من اون روز نزدیکای خونمون با دوست پسر سارا قرار گذاشتم توی ساعتیم گذاشتم که مطمئن بودم مانی نیست چون اگه می دید بد می شد اما اصلا یاد اون پسری که مانی برای مواظبت از من گذاشته بود نبودم.سر قرار مهدی دوست پسر سارا با دوستش محمد اومده بود محمد از من خوشش می یومد.من با مهدی حرف زدم بعد زنگ زدم به سارا اومد با هم رفتنو صحبت کردن.سارا به مو بایل محمد زنگ زد اونم گوشیو داد به من سارا گفت من با مهدی می رم توبرو خونه.داشتم حرف می زدم که یهو چشمم به میثم دوست مانی همونی که مراقب من بود افتاد.میثم سریع گوشیشو در اورد و همه چیو به مانی گفت.من هم ترسیده بودم هم خیلی نگران به خودم گفتم همه چیو فردا به مانی می گم.امافردا..............
تا اینکه تو راه مدرسه از یه پسری خوسم اومد.خیلی سر به زیرو با نمکو نازو خوش تیپ بود برا همین برا اولین بار تصمیم گرفتم با یه پسر دوست شم.فرداش تو مدرسه قضیرو به سارا گفتم.خندیدو گفت عاشق شدی گفتم نه من عاشقش نشدم ازش خوشم اومده.سارا گفت باشه امروز بریم ببینمش سارا وقتی دید گفت خیلی نازه.وقتی داشتیم از جلوش رد می شدیم.سرشئ اورب بالا و منو دید همینجوری نگام کرد.فراش که داشتیم رد می شدیم اومد جلوم.شمارشو گرفت جلوم ولی من نتونستم بگیرم.سارا شماررو گرفتش و گفت من بهش می دم.من ۲روز بعد با دل شوره و هیجان بهش زنگ زدم اسممو پرسید منم گفتم پارمیدا.گفت اسم خیلی قشنگیه.اون اسمش مانی بود.به نظرمن خیلی بهش میومد.منو مانی خیلی با هم جور شدیم.انقدر با هم خوب بودیم که همه دوستام حسودیشون شده بود.تا اون روز که................
اما دوستم سارا اعتماد به نفسش خیلی زیاد هر جا می شست از خودش تعریف می کرد دوست داشت همه فقط از اون تعریف کنن اگه کسی جلوش از یکی دیگه حرف می زد تمام زمینو زمانو به هم می ریخت تا بفهمه کی خوشگل تره.۱روز منو سارا با عسلو کاملیا نشسته بودیم می حرفیدیم که عسل گفت پارمیدا خیلی از سارا خوشگل تره کاملیا هم حرف اونو تایید کرد از اون لحظه رفتار سارا عوض شد.سر کلاس که رفتم دیدم سارا داره به چند تا از بچه ها نامه می ده گفتم حتما مثل همیشه حوصله کلاسو نداره داره به بچه ها نامه می ده.زنگ تفریح به من گفت که نامه هارو بریزم دور تا من اومدم بندازم تو سطل چشمم به نوشته هاش افتاد.اون تقریبا به کل بچه ها نامه داده بودو پرسیده بود من خوشگل ترم یا پارمیدا؟بیشتر بچه ها نوشته بودن هر دو بعضیا هم نوشته بودن پارمیدا منم به روی خودم نیوردم.این قضیه ادامه داشت تا اینکه.............................
دوم راهنمایی بودم ۱ دختر مغرور بودم.چون همه می گفتن خوشگلم مغرور شده بودم.به هیچ پسری
محل نمی ذاشتم و فقط دوست داشتم با دوستام باشم.یکی از بهترین دوستام اسمش سارا بود خیلی با هم جور بودیم.سارا یه دختر سفید با موهای قهوه ای و چشمای قهوه ای بود.به هم خیلی اعتماد داشتیم.تو دوران راهنمایی از هم جدا بودیم.اما دبیرستان با هم ۱ جا رفتیم.سارا عاشق بود ولی من هنوز مغرورو پرو بودم.اول دیرستان که بودیم ۲تا دختر پشت سر ما می شستن که اسمشون عسل و کاملیا بود.کاملیا و عسل بخاطر قیافه ی من خیلی دوسم داشتنو ازم تعریف می کردن اما دوستم سارا...............
اسم:پارمیدا سن:۱۷ قد:۱۷۰ وزن:۵۶ رنگ مو:مشکی رنگ پوست:سفید رنگ چشم :طوسی من ۱ دخترم که عاشق شدم عاشق پسری که فکر می کردم خوبه اما نامرد بود بی وفا بود ولی هنوز دوسش دارم.تو این وبلاگ همه چیو تعریف می کنم
|
About![]()
سلااااام.من پارمیدا هستم.17 سالمه.این وبلاگو ساختم تا خاطراتمو بنویسم.خاطراتی که2سال
Home
|